منوچهر خان حكيم
193
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
جانگداز را به سر كشد و جان شيرين را وداع گويد كه كنيزان و غلامان بر او چسبيدند كه : اى ملكه ! حيف نباشد كه تو جان شيرين خود فنا كنى و اين فقيران را به دست دشمن بگذارى ؟ ! شمسه گفت : اى دوستان ! به غيراز اين چارهاى نيست . پدر خود را كشتم به خيال آنكه خود را به پناه اسكندر برم ؛ اكنون چه فايده ، فلك شعبدهباز حيله و ستمپيشهء اوست ، چنين شعبدهاى باخته است « 1 » كه ملاحظه مىكنيد . پيش از آنكه دشمن به بالاى كوه آيد من نيز اين زهر را به سر كشم . القصّه ، كنيزان و ملازمان شروع به التماس كردند و شمسه جام زهر را در دست داشت كه در آن اثنا برق فرنگى از دور نمايان شد . سبب آن بود كه برق به جهت مهمى به ختا رفته بود و مردم شهر را ديد كه دكّان خودشان را مىبندند و سراسيمهوار مىدويدند . از يكى پرسيد كه : اى برادران ! شما را چه مىشود كه چنين سراسيمهايد ؟ گفتند كه : شمسهء ختايى پدر خود را كشته است و گريخته به جانب اردوى اسكندر رفته است ؛ لشكر صلصال خان به گرفتن او رفتهاند و ما به تماشا مىرويم . برق را از شنيدن اين كلام آه از نهاد برآمد و آن گيرودار به نظر درآورده ، خود را به خدمت اسكندر رسانيد و دعا و ثناى او را به جاى آورده گفت : شهريارا ! شمسهء ختايى كه اكثر اوقات مددها به ما مىرسانيد ، اكنون به هوادارى شما پدر خود را كشته است و گريخته كه به خدمت بندگان همايون آيد . صلصال خان از مقدمهء او واقف شده لشكرى در عقب او روان كرده است ؛ او را در فوق كوهى در ميان گرفتهاند ، نزديك است كه آن ملكهء وفادار در دست ايشان گرفتار شود . اسكندر از شنيدن اين كلام آزرده شد و عبد الحميد را با ده هزار كس به مدد شمسه فرستاد و مهتر نسيم را با چهارصد نفر عيّار به برق داده ، فرستاد . اما عبد الحميد تا رسيدن ، نهيب به لشكر خود داده كه جملهء ختائيان را به روىدشت دوانيدند . تيرك خود را به صلصال رسانيده آن مقدّمه را عرض نمود . صلصال خان سالارى را طلبيد كه او را شب گنج ختايى مىگفتند ، با ده هزار كس به مدد ريحان شاه فرستاد . ايشان داخل آن لشكر شدند . مهتر برق خود را به خدمت اسكندر رسانيد . آن
--> ( 1 ) . باخته است : بازى كرده است .